حكيم ابوالقاسم فردوسى
358
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
چون او را بديدند ، از جاى برخاستند و به زارى خروشيدند و با رخسارى زرد و چشمانى اشكبار بسان ابر بهارى ، او را در بر گرفتند و گفتند : برگوى كه پيكار تو با آن گرگ چگونه بود ؟ بدان كه دل ما از براى آن كار تو پر از خون بود . گشتاسپ كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى نيك انديش ، همانا كه در روم هيچ ترسى از خدا ندارند ، زيرا كه چنين اژدهاى دليرى را تا ساليان سال در اين كشور برجاى مىگذارند تا برآيد و همهء گيتى از او نابود گردد و براى او قيصر با يك مشت خاك برابر شود . ليك من او را با شمشير سلم به دو نيم كردم و ديگر همهء ترس و بيم شما بسر آمد . برويد و اين شگفتى را كه چنان پتيارهء زشتى پوستش دريده شده ، ببينيد . پوستش بسان ژنده پيلى است و بالا و پهناى آن به اندازهء همان بيشه است . آن هر دو مرد كه از گفتار او شاد و روشن روان گشته بودند ، به آن بيشه دويدند و در آنجا گرگى به مانند يك پيل ديدند كه چنگالش همچون شير و رنگش چون نيل بود . ديدند كه گشتاسپ با زخمى از سر تا ميان او را دريده و به دو نيم كرده و گويى از يك پوست ، دو شير ژيان ساخته بود . چون آن كار را بديدند ، به آن آفتاب فرهمند زمين ، آفرين بسيار بكردند و با دلى شاد از آن بيشه بازآمدند و به پيش آن شير جنگى رفتند . آنگاه ميرين پيشكش ديگرى كه سزاوار بود ، براى گشتاسپ بيآورد . ليك گشتاسپ بجز اسپى ديگر ، هيچچيز از او نپذيرفت و از آنجا به سوى خانه روى نهاد . چون از دريا به آرامشگاه خويش رسيد ، كتايون بينا دل به پيش او رفت و به دو گفت : تو كه از اينجا براى شكار رفته بودى ، اين جوشن و تيغ آبگون سندان گذار را در كجا يافتى ؟ گشتاسپ گفت : اى ماهرخ ، گوش فرادار و بدان كه گروهى از توانگران شهر من به اينجا آمدند و اين اسپ و جوشن و تيغ و كلاهخود را به من پيشكش « 1 »
--> ( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1148 ، بيت 427 چنين آمده است : مرا هيده اين جوشن و تيغ و خود * بدادند چندى ز خويشان درود ليك در نسخه مسكو ، ج 6 ، ص 34 و نيز بروخيم ، ج 6 ، ص 1468 واژهء « هيده » به صورت « هديه » ضبط شده كه صحيح مىباشد .